تبليغاتX
.:: شب مهتابي ::.
دوشنبه 1385/11/30
.....عشـق.....
دستاشو مشت کرده بود

پرسیدم توی مشتت چیه؟

گفت:خودت نگاه کن..

دستاشو گرفتم و آروم باز کردم..

توی دستاش چیزی نبود!

گفتم چیزی نیست که..

دستامو که توی دستاش بود فشرد

گفت:نبود ولی حالا هست

دستام گرم شد.....

و او لبخند زد.

+ نوشته شده در 9 بعد از ظهر توسط .
چهارشنبه 1385/11/25
»--•°•- HAPPY---VALENTINE'S--DAY -•°•-»
                
+ نوشته شده در 4 بعد از ظهر توسط .
پنجشنبه 1385/11/19
                                            

 

کاشکی دوست نداشتم

اونوقت می تونستم مغرور از کنارت رد بشم بدون اينکه نيم نگاهی بهت

بندازم

کاشکی دوسم داشتی

اونوقت وقتی باهات حرف می زدم به چشام نکاه می کردی نه لبام

چقد جای وجودت خالیه کنار تنم

جای دستات خالیه توی دستام

چقد آروم قلب هزار دریچه منو تصرف کردی

و چه آسون همه بهونه هام رو یکی کردی

کی گفت اگه بری عشقتم می بری ؟

تو رفتی و هر روز ديوونه تر شدم واسه شنیدن زنگ صدات

سنگينی نفسهات

و اون احساس بی ثبات !

+ نوشته شده در 11 بعد از ظهر توسط .
پنجشنبه 1385/11/12
کوچه ی علی چپ
                   

تو ميخواستی بگی که ...

 امّا نتونستی

 و باز

 تو می خواستی بگی که ...

 باز هم نتونستی

 امّا يادت باشد

 تا وقتی تو بخوای بگی که ...

 من دارم در حوالی کوچه ی علی چپ پرسه ميزنم

 مطمئن باش

 ...

                                         منتظرم تا بگی که...

                                    اونوقت منم میگم که...

+ نوشته شده در 7 بعد از ظهر توسط .
یکشنبه 1385/11/01

دختره از پسره پرسید:من خوشکلم؟؟؟گفت:نه!!

گفت دوسم داری؟؟؟گفت نوچ!!!

گفت اگه بمیرم برام گریه می کنی؟؟؟گفت اصلا''

دختره چشماش پر از اشک شد

هیچی نگفت...پسره دختررو در آغوش گرفت

گفت:تو خوشکل نیستی زیبا ترین هستی...

تورو دوست ندارم چون عاشقتم....

اگه تو بمیری برات گریه نمی کنم چون من هم میمیرم...

       

+ نوشته شده در 3 بعد از ظهر توسط .