
هميشه مي خواستم بي علامت سوال برايت بنويسم
اما اضطراب تپش هاي ترانه كه مهلت نمي دهد
ديگر برو عزيز من!
دل نگران هم نباش
من هم پيش از پريدن پروانه ها نخواهم مرد
قول مي دهم فردا
كنارهمين دفتر خيس منتظرت باشم
در هر ساعت از سكوت ترانه كه بيايي
مرا خواهي ديد
قول مي دهم!
سحرگاهان همراه با طلوع خورشید
با عشق تو متولد می شوم
تا شامگاه از نبودنت می سوزم و می سازم
اگر باشی از وجودت جان می گیرم
و با نفست زندگی می کنم
و با خنده ات آرزوهایم را به فراموشی می سپارم
به اندازه تمام ستاره های اسمان دوستت دارم
همان ستاره هایی که شبهای خلوتم را نظاره گر بودند
ودر اخر ای افتاب زیبای شرق
از این انتظار سرد خسته شدم
دریابم

من از تو بهتر و زیباتری نخواهم یافت.
تو را چنان که تویی در جهان نظیری نیست.
تو ارزوی منی دلم تو را خواهد.
جهان اگر چه پر از دلبران شیرین است.
ولی دلم دل دیوانه ام تو را خواهد.
بیا درست مثل کودکی هایمان..بازی را از نو آغاز کنیم..
تو چشم بگذاری و من قایم شوم..
اگر پیدایم کردی هرچه گفتی قبول..
حالا..
تو چشم می گذاری و من قایم می شوم..
درست در پشت سرت..
تو می گردی و من پیدا نمیشوم..
دیدی ماه من..
من در یک قدمی توام..
و تو هرگز مرا پیدا نکردی..
نه مرا; نه آن سایه ی اضافی روی دیوار را..
حالا قضاوت با خودت!!

