من در خوابگاه زندگی میکنم.تو کلاس ما سه تا دختر هستند,بسیار پولدار و باکلاس.هر سه نفر انها یه خونه ی بسیار شیک اجاره کردن و حتی دو نفرشان ماشین هم دارند.پایان همین ترم پیش,ترتیب یه مهمونی رو دادن و از خیلی دخترها ار جمله من هم دعوت کردن.هر چه به تاریخ مهمونی نزدیکتر میشدیم,اضطراب بیشتری تمام وجودم رو می گرفت.چی بپوشم؟موهامو چی کار کنم؟کادو چی بخرم؟اصلا چیکار باید بکنم.تمام این سوالات رو لااقل صد بار از هم اتاقی هام پرسیده بودم.تا اینکه بالاخره یک روز قبل از مهمونی به نظر خودم مشکلم رو حل کردم.با تمام پس اندازم یه جفت کفش شیک خریدم.یه دامن از یکی قرض گرفتم و یه بلوز هم از یکی دیگه.برای موهام رفتم آرایشگاه و گفتم که جدیدترین مدل درست کنن.اونهم نامردی نکرد و موهامو سیخ سیخی برد بالا و خلاصه یه چیز عجیب و غریب درست کرد.بعد نوبت آرایش رسید,هفت قلم آرایش با رنگهای مختلف رو میتونستید توی صورت من پیدا کنید.شنیده بودم روی دندان,بینی,صورت و دست,نگین و عکس میچسبونن.یه شال داشتم نگینهاشو در آوردم و چسبوندم به سر و صورت و دماغ و حتی دندونم,البته با چسب دو قلو و بعد آژانس گرفتم و راهی شدم.وقتی وارد شدم,خشکم زد.هر سه تا دختر پولدار کلاسمون فقط یه بلوز و شلوار ساده تنشون بود و موهای ساده ی دم اسبی,بقیه هم در همین حد بودن و خیلی کم آرایش کرده بودن.همه هاج و واج با دهان باز و چشمای گشاد به من نگاه کردن.خودتون حدس بزنید که من اون روز چقدر سر افکنده شدم و خجالت کشیدم.